![]() |
![]() |
|
| حرفي براي نگفتن |
|
سلام
شرمنده همه اونایی که نتونستم بهشون سر بزنم.ببخشید بچه ها... به خدا امتحانا خیلی سختن و من هم که...تازه اول راهم!!! به یاد همتون هستم مائده جونم.آشیل.محمدعلی.مهردادو... همه و همه... شما منو فراموش نکنید و برام دعا کنید |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 18:30 توسط saghar |
|
|
فال قهوه
چشمان سياه فالگير چشمهايش پر از حرص به
_آه نكش پير چشم جادو آه نكش به حال من
نگار |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:41 توسط saghar |
|
|
به دنبال مجنون عشق را با همه غم و و بي كراني اش راه مي دهم.شايد مجنوني با نگاه خيره و پرو پر...از نياز .جايي اين نزديكي ها دنبالم بگردد.رسم ليلي را بودن را خوب آموخته ام و دنبال مجنون همه نگاه ها را مي كاوم...تهمتها را مي پذيرم براي او.
براي مجنون! نگاهي آشنا مي يابم. باورش مي كنم و سر بر شانه هايش مي گذارم تا پريشاني شبهاي دراز و... سخن بگويد!اما سكوت مي كند مي كند بعد از نياز مي گويد..اما نيازي بيگانه.نياز جسم! مجنون من چه شده؟!! گويد-كجا عسلي؟بي خيال امل بازي در نيار!مي پرم مي موني تو كف ها!! مجنون مرد و من تنها ام... جايي در كنج خلوت پنهان مي شوم و سايه مرد را كه مي بينم مي دوم...بي خيال مجنون! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:21 توسط saghar |
|
|
تن باراني تو
ابتداي اميد من است و انتهاي اندوه من كه چون آب مرا تشنه مي كند و چون خاك مرامي پوشاند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:28 توسط saghar |
|
|
شهريار كوچولو بار ديگر به تماشاي گل ها رفت و به آنها گفت
شما سر سوزني به گل من نمي مانيد و هنوز هيچي نيستيد.نه كسي شما را اهلي كرده نه شما كسي را.درست همان جوري هستيد كه روباه من بود روباهي بود مثل صد هزار روباه ديگر.او را دوست خودم كردم و حالا توي همه عالم تك است. گل ها حسابي از رو رفتند. شهريار كوچولو دوباره آمد كه خوشگليد اما خالي هستيد.براي تان نمي شود مرد.گفت و گو ندارد كه مرا هم فلان رهگذر گلي مي بيند مثل شما.اما او به تنهايي از همه شما سر است! چون فقط اوست كه آبش داده ام.چون فقط اوست كه زير حبابش گذاشته ام.چون فقط اوست كه با تجير برايش حفاظ درست كرده ام.چون فقط اوست كه حشراتش را كشته ام.چون فقط اوست كه پاي گله گذاري ها يا خودنمايي ها و حتا گاهي پاي بغ كردن و هيچي نگفتن هاش نشسته ام. چون كه او گل من است. چون كه او گل من است.
منم اهلي شدم گل من...از همون بار اول كه تو اعتراف كردي.يادته؟فقط يه sms بود ولي دنياي منو عوض كرد.منو اهلي كرد.آخه من پاي گله هات .غرورت. خودخواهي هات .مهربوني و صداقتت و حتي بي توجه بودنت نشستم...چون فقط واسه تو انتظار كشيدم.واسه تو عوض شدم.واسه تو تا هر جا اومدم و فقط تو بودي كه واست اشك ريختم! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 21:52 توسط saghar |
|
|
بي خوابي
چشمانم ديوار و پنجره
نگار |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 21:51 توسط saghar |
|
|
تن باراني تو
ابتداي اميد من است و انتهاي اندوه من كه چون آب مرا تشنه مي كند و چون خاك مرامي پوشاند.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 21:50 توسط saghar |
|
|
راه زندگي معنوي چيزي جز عشق نيست.
انسان براي نيكي كردن يا كمك يا حمايت كردن دوست نمي دارد. اگر اينطور باشد ما ديگري را به عنوان يك شيء تلقي مي كنيم وخود را شخصي سخاوتمند و عاقل مي دانيم. اين هيچ ربطي به عشق ندارد. عشق ورزيدن يعني يكي شدن و پيوستن به ديگري و در او جرقه اي از خداوند را يافتن! توماس مرتون راهب مسيحي
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:50 توسط saghar |
|
|
حقيقت هميشه در جائيست كه ايمان هست.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:49 توسط saghar |
|
|
ماندن
صدا نجوا با كدامين بهانه
نگار |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:2 توسط saghar |
|
|
صورتك
صورتك در آينه باز نمي شناسمش |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:22 توسط saghar |
|
|
غريبانه مي كاومت صدايت مي آيد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:38 توسط saghar |
|
|
سرما در بهبهه ژرف نيستي جسد عريان زندگي
نگار |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:5 توسط saghar |
|
|
آه اگر آزادي سرودي مي خواند
كوچك همچون گلوگاه پرنده اي هيچ كجا ديواري فرو ريخته بر جاي نمي ماند. ساليان بسيار نمي بايست
شايد همين كه انسان امروز مساوي ويرانيست(روح.جسم.خاك.فكر...) كاري كرد كه شاملو نتونه ببينه و بره...چقدر جاش خاليه... |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 16:32 توسط saghar |
|
|
پرنده مردني است
دلم گرفته است
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 16:31 توسط saghar |
|
|
بدبين
همه مي گويند من بدبينم سر درآوردن از همه ي اينها تو در قهوه ام سم مي ريزي
25 دقيقه به رفتن چوبه ي دار برپا مي كنند، بيرون سلولم. 25 دقيقه ي ديگر در جهنم خواهم بود. آخرين غذاي من كمي لوبياست. به فرماندار نامه نوشتم، لعنت خدا به همه ي آنها. به شهردار تلفن مي كنم، رفته ناهار بخورد. كلانتر مي گويد: «پسر، مي خواهم مردنت را ببينم.» به صورتش نگاه مي كنم و مي خندم ... به چشم هايش تف مي كنم. رييس زندان را صدا مي زنم تا بيايد و به حرفهايم گوش بدهد. مي گويد: «يك هفته، نه، سه هقته ي ديگر خبرم كن. وكيلم مي گويد: «متأسفانه نتوانستم برايت كاري انجام بدهم.» اشكالي ندارد، اگر خيلي ناراحتي بيا جايت را با من عوض كن. پدر روحاني مي آيد تا روحم را نجات دهد، از آتش و سوختن مي گويد، اما من احساس مي كنم كه سخت سردم است. چوبهي دار را آزمايش مي كنند. پشتم مي لرزد. چوبه ي دار عالي است و كارش حرف ندارد. منتظرم كه عفوم كنند... آزادم كنند. اما اين كه فيلم سينمايي نيست، بلكه ... خب، به جهنم. حالا از نردبان بالا مي روم تا بر سكوي اعدام قرارگيرم. بهتر است حواسم جمع ِ قدم هايم باشد وگرنه پاهايم مي شكند. حالا پايم روي سكوست و سرم در حلقه ي دار ... يالّا، عجله كنيد، چيزي بياوريد و طناب را ببريد. حالا مي توانم تپه ها را تماشا كنم، آسمان را ببينم. مردن، مردن ِ انسان، به راستي نكبت بار است. صداي كركس ها را مي شنوم ... صداي كلاغ ها را مي شنوم. و حالا تاب مي خورم و مي ي ي ي ي روم م م م م م... |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 14:47 توسط saghar |
|
|
اومدم اينجا كه با هم از همه چي حرف بزنيم...از آزادترين واژه ها تا محدوديت...
عشق...نفرت...مرگ...رهايي... مهم اينه كه چيزي براي گفتن داشته باشيم.چيزي كه ارزش شنيدن داشته باشه پس سلام... |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 14:46 توسط saghar |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد
در دام مانده باشد صياد رفته باشد آه از دمي كه تنها با داغ او چو لاله در خون نشسته باشد چون باد رفته باشد از آه دردناكي سازم خبر دلت را روزي كه كوه صبرم بر باد رفته باشد آواز تيشه امشب از بيستون نيامد گويا به خواب شيرين فرهاد رفته باشد... |
| پیوندهای روزانه |
|
نیما آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
| پیوندها |
|
مسيح خوزه رضا محمد وحيد(امپراطور) شيده احسان مهديان سارا وفا MK ساشا سروش عسل محمدعلي امير مهرداد M.R.KH من آشيل مائده در كوي عشق |
|
RSS
|