تبليغاتX
ساغران

ساغران

حرفي براي نگفتن

دلم تنگ شده....





چه بن بستي اين دنيا!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 0:59  توسط saghar  | 

god

Let go and let God.

غم نخور وهمه چيز را به خداوند  بسپار

 

 
  They say that God is everywhere,

and yet we always think of Him as somewhat of a recluse.


مي گويند خدا همه جا هست و با اين حال،

هميشه فکر مي کنيم از ما دور است.
 

 

 

  God gives birds their food,

but they must fly for it.


خدا غذاي پرندگان را مي دهد

اما آنها بايد براي به دست آوردنش پرواز کنند.
 

 


If we just stop looking for the Red Sea to split,

we might see all the wonderful miracle

God makes all around us every day.


اگر دست از انتظار براي معجزه ي خيلي بزرگ مثل شکاف آب دريا 

برداريم،خواهيم توانست همه ي معجزات خارق العاده اي که خداوند

هر روز در اطرافمان ظاهر مي کند ببينيم.
   

 

 


Love is the highest miracle and  gift of God.
 

عشق والاترين هديه  و معجزه ي خداوند است.
 

 


 
 The prayer most acceptable to

God comes from a thankful heart.


دعايي که بيش از همه مورد پذيرش خداوند است

دعايي است که از دل بنده ي شکر گزار خداوند  برخيزد.

 

 

 Sooner or later you have to seek God. Why not now?


دير يا زود بايد به دنبال خدا بگردي، چرا حالا نه؟

 

 


whoever wants to find God will find a way to Him.


هر کسي خدا را بجويد، راهي به سوي او خواهد يافت


 

 


  God is the East and the West

and wherever you turn, there is God's face.


خداوند همه جا حاضر هست .

به هر طرف رو کني، رو در روي خدا خواهي بود. 

 

 

 
 All God's testing has a purpose, someday you'll see the light.

All He asks is that you trust Him, walk by faith and not by sight.


در امتحانات الهي حکمتي نهفته هست

 روزي مصلحتـــش را خواهـــــي فهميـــد


او فقط مي خواهد که به او اعتماد کني

پس  با ايمانت قدم بردار  نه با چشمانت.
 

 

 

 Some people think it is unfair for

God to put thorns on roses.


Others praise Him for putting roses on thorns.


عده اي فکر مي کنند منصفانه نيست که

خداوند کنار گل سرخ خار گذاشته است

و

عده اي  ديگر خدا را ستايش مي کنند که کنار خارها گل سرخ گذاشته است.

 

 

 Don't pray that God's on our side; pray that we're on His side.

دعا نکن که خدا کنار همواره در کنارمان  باشد، دعا کن که ما هميشه در 

کنار خدا باشيم.

 

 

از من مي‌شنوي؟ هر كس گفت دنبال من بيا، من رسم جديد آورده‌م،

پشتت را كن بهش و برو دنبال كارت

محلش نگذار. كسي قرار نيست رسم جديد بياورد.

همان رسم قديم است، قرار است همان را يادت بياورند.

ذكر اصلاً يعني همين ديگر؛ يعني يادآوري

 

هزاران معجزه ميان آسمان و زمين معطل است، دستي بايد تا

 

معجزه ها را فرود آورد
 

با توام ، با تو خدا

يک کمي معجزه کن

چند تا دوست برايم بفرست

پاکتي از کلمه

جعبه اي از لبخند

نامه‌اي هم بفرست

کوچه هاي دل من

باز خلوت شده است

قبل از اينکه برسم

دوستي را بردند

يک نفر گفت به من

باز دير آمده اي

دوست قسمت شده است
 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 18:16  توسط saghar  | 

چند تا سوال تست هوش خيلي جالب دارم.
 

امتحان كنيد مطمئنم شما هم كمي تعجب مي كنيد!

 

 


سوال اول:

شما در يک مسابقه سرعت شرکت کرده‌ايد.

از نفر دوم سبقت مي‌گيريد؟

اکنون در چه جايگاهي قرار داريد؟
 


 

 

سوال دوم:

اگر از نفر آخر سبقت بگيريد، جايگاه شما .... ؟


 

 

سوال سوم:

يه سوال خيلي ساده رياضي!

توجه: اين مسئله فقط بايد در کله شما حل شود! از کاغذ و قلم و

ماشين‌حساب استفاده نکنيد.

1000 تا بگير و 40 تا بهش اضافه کن.

حالا 1000 تاي ديگه بهش اضافه کن.

حالا 30 تا اضافه کن.

1000 تاي ديگه اضافه کن.

حالا 20 تا اضافه کن.

حالا 1000 تاي ديگه هم اضافه کن.

حالا 10 تا بهش اضافه کن. مجموعش چقدر شد؟

 

 

 

سوال چهارم:

پدر مريم پنج تا دختر داره:

نانا،

نِ‌نِ

ني‌ني

نُ‌نُ

اسم دختر پنجم چيه؟


 

 

سوال پنجم:

خُب، حالا سوال جايزه‌دار:

يه آقاي کر و لالي ميخواد مسواک بخره. با در آوردن اداي مسواک زدن،

مي‌تونه خواسته‌اش را به دکاندار

حالي کنه و موفق به خريد مسواک بشه...

سوال:

حالا اگه يه مرد کوري بخواد عينک آفتابي بخره، چطوري بايد منظورش رو به

فروشنده حالي کنه؟
 

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


جواب سوال 1:

اگر پاسخ شما جايگاه اول بوده، به‌طور حتم شما داريد اشتباه مي‌کنيد! اگر

شما از نفر دوم سبقت

بگيريد، جايگاه او را به دست خواهيد آورد پس دوم مي‌شويد!

 

 

 


جواب سوال 2:

اگر پاسخ شما جايگاه يکي مانده به آخر بوده، دوباره داريد اشتباه مي‌کنيد!

به من بگو ببينم: تو چطور ميتوني از نفر آخر سبقت بگيري؟؟؟

 

 


جواب سوال 3:

مجموعش شد 5000 تا؟

جواب درست در حقيقت 4100 مي‌باشد!

قبول نداري؟ با ماشين حساب دوباره حساب کن!

امروز قطعاً روز تو نيست.

 


 

 

جواب سوال 4:

نونو؟

نه ! البته نه.

اسمش مريمه!

سوال رو دوباره بخون.

 


 

 

جواب سوال 5:

اون فقط بايد دهنشو باز کنه و اينو از فروشنده بخواد. به همين سادگي!
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 21:0  توسط saghar  | 

خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟

پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.

خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که

دوست داری از من بپرسی؟

من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟

خدا جواب داد:

- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند

و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.

- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول

خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.

-اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای

که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.

- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می

میرند که گویی هرگز نزیسته اند.

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت...

سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در

زندگی بیاموزند؟

خدا پاسخ داد:

- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری

که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع

شوند.

- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.

- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است

سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.

- یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که

نیازمند کمترین ها است.

- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی

دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.

- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.

با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم، چیز دیگری هم

هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟

خدا لبخندی زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم... "همیشه"

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 20:58  توسط saghar  | 

 

 

 

 

                          
چون سنگها صداي مرا گوش مي کني

سنگي و ناشنيده فراموش مي کني

رگبار نوبهاري و خواب دريچه را

از ضربه هاي وسوسه مغشوش مي کني

دست مرا که ساقهء سبز نوازش است

با برگ هاي مرده همآغوش مي کني

گمراه تر از روح شرابي و ديده را

در شعله مي نشاني و مدهوش مي کني

اي ماهي طلائي مرداب خون من

خوش باد مستيت، که مرا نوش مي کني

تو درهء بنفش غروبي که روز را

بر سينه مي فشاري و خاموش مي کني

در سايه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سايه از چه سيه پوش مي کني ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 21:16  توسط saghar  | 

 

 

 

 

 

 

 

ز بس هرشب به او چت مي نمودم   به او من کم کم عادت مي نمودم

در او ديدم تمام آرزوهام   که باشد همسر و اميد فردام

براي ديدنش بي تاب بودم   ز فکرش بي خور و بي خواب بودم

به خود گفتم که وقت آن رسيده   که بينم چهره ي آن نور ديده

به او گفتم که قصدم ديدن توست   زمان ديدن و بوييدن توست

ز رويارويي ام او طفره مي رفت   هراسان بود او از ديدنم سخت

خلاصه راضي اش کردم به اجبار   گرفتم روز بعدش وقت ديدار

رسيد از راه، وقت و روز موعود   زدم از خانه بيرون اندکي زود

چو ديدم چهره اش قلبم فرو ريخت   تو گويي اژدهايي بر من آويخت

به جاي هاله ي ناز و فريبا   بديدم زشت رويي بود آنجا

نديدم من اثر از قـــد رعنـــا   کمـــان ِابــرو و چشم فريبـــا

مسن تر بود او از مادر من   بشد صد خاک عالم بر سر من

ز ترس و وحشتم از هوش رفتم   از آن ماتم کده مدهوش رفتم

به خود چون آمدم، ديدم که او نيست   دگر آن هاله ي بي چشم و رو نيست

به خود لعنت فرستادم که ديگر   نيابم با چت از بهر خود همسر

بگفتم سرگذشتم را به "شاعر"   به شعر آورد او هم آنچه بشنيد

که تا گيريد از آن درسي به عبرت   سرانجامي نـدارد قصّه ي چت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 22:22  توسط saghar  | 

يکي از بستگان خدا

شب کريسمس بود و هوا، سرد و برفي.

پسرک، در حالي‌که پاهاي برهنه‌اش را روي برف جابه‌جا مي‌کرد تا شايد سرماي برف‌هاي کف پياده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شيشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه مي‌کرد.

در نگاهش چيزي موج مي‌زد، انگاري که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب مي‌کرد، انگاري با چشم‌هاش آرزو مي‌کرد.

خانمي که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمي مکث کرد و نگاهي به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقيقه بعد، در حالي‌که يک جفت کفش در دستانش بود بيرون آمد..
- آهاي، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق مي‌زد وقتي آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌هاي خوشحالش و با صداي لرزان پرسيد:
- شما خدا هستيد؟
- نه پسرم، من تنها يکي از بندگان خدا هستم!
- آها، مي‌دانستم که با خدا نسبتي داريد!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 15:52  توسط saghar  | 

 

 

 

 

 

 

 

رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده

مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي

مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص

كند اندك اندك اين عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش

شكل مي گيرد.

وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل

ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي

نخواهد كرد!!!

 

 

پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته

شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود

جرات تلاش كردن نمي دهيم،

 
 

  غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل   

جسورانه كافيست!


 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 16:34  توسط saghar  | 

 

 

 

 

 

نقاش خوبی باش...

 

تنها با کشیدن یک لبخند روی لبی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 9:5  توسط saghar  | 

مرد کور

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد .

روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد.

مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:

 

امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم !!!!!

 

وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.
حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است ....

 

لبخند بزنيد!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 23:26  توسط saghar  | 

اشتباه فرشتگان

 

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .

 

پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد

 

و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد :

 

جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

 

از روزي كه اين ادم به جهنم آمده

 

مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است

 

و جهنميان را هدايت مي كند و...

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود

 

 

 اين چنين است:

 

 با چنان عشقي زندگي كن

 

 كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي

 

 خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 12:38  توسط saghar  | 

تا يك هفته نمي تونم آپ بشم...

خيلي بده.عادت كردم به اينجا ودوستها...هيچ كس

 

 نيست كه ازش خجالت بكشم يا خودمو مخفي كنم.

 

خود خودمم.

ولي از بابتي هم خوشحالم.مي خوام برم به شهري كه

 

تمام خاطرات زيبام رو اونجا بودم.با دوستايي گذروندم كه

 

ديگه هيچ وقت لنگه شون رو پيدا نكردم.دوستايي كه الآن

 

نيستند...

حداقل مي تونم برم كنار دريا و يادشون بيفتم.

يادهايي به وسعت دريا...گرمي هواش...

 

زيبايي نخل هاش.

 

عاشق اين شهر و آدمهاشم.

 

من دارم مي يام بندر عباس...

 

دلم برات سالهاست كه تنگ شده!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 15:53  توسط saghar  | 

تو قطره بزرگ شبنمي

 


زير برگ نيلوفر

 

ومن قطره اي خرد

 

روي آن...

 

 

اين را شبنم به درياچه

 

 گفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 15:28  توسط saghar  | 

من مرگ را...
 

 

اينک موج ِ سنگين‌گذر ِ زمان است

 که در من مي‌گذرد.

اينک موج ِ سنگين‌گذر ِ زمان است

 که چون جوبار ِ آهن در من

مي‌گذرد.

اينک موج ِ سنگين‌گذر ِ زمان است

 که چونان دريائي از پولاد و سنگ

در من مي‌گذرد.

 

 

 

 

در گذرگاه ِ نسيم سرودي ديگرگونه آغاز کردم

در گذرگاه ِ باران سرودي ديگرگونه آغاز کردم

در گذرگاه ِ سايه سرودي ديگرگونه آغاز کردم.

 


نيلوفر و باران در تو بود

خنجر و فريادي در من،

فواره و رويا در تو بود

تالاب و سياهي در من.

 


در گذرگاه‌ات سرودي ديگرگونه آغاز کردم.

 

 


من برگ را سرودي کردم

سر سبزتر ز بيشه

 


من موج را سرودي کردم

پُرنبض‌تر ز انسان

 


من عشق را سرودي کردم

پُرطبل‌تر ز مرگ

 


سرسبزتر ز جنگل

من برگ را سرودي کردم

 


پُرتپش‌تر از دل ِ دريا

من موج را سرودي کردم

 


پُرطبل‌تر از حيات

من مرگ را

سرودي کردم.

 

 


.........................................................

 

حماسه!

 

 

در چارراه‌ها خبري نيست:

يک عده مي‌روند

يک عده خسته بازمي‌آيند

 

 

و انسان ــ که کهنه‌ رند خدائي‌ست بي‌گمان ــ


بي‌شوق و بي‌اميد

 
 
 
 براي ِ دو قرص ِ نان

 
کاپوت مي‌فروشد

 
 
 
 در معبر ِ زمان.

 

 

 


در کوچه

 
 
 
 پُشت ِ قوتي‌ي ِ سيگار

 
 
 
 شاعري

 

اِستاد و بالبداهه نوشت اين حماسه را:


«ــ انسان، خداست.

 

حرف ِ من اين است.

گر کفر يا حقيقت ِ محض است اين سخن،

انسان خداست.

آري. اين است حرف ِ من!»

 

 

 

 

از بوق ِ يک دوچرخه‌سوار ِ الاغ ِ پست


شاعر ز جاي جَست‌و...

 
 
 
 ...مدادش، نوک‌اش شکست!

 

.................................................

 

 

 


ترانه‌يِ بزرگ‌ترين آرزو
 

 


آه اگر آزادي سرودي مي‌خواند


کوچک

 
 
 
 هم‌چون گلوگاه ِ پرنده‌ئي،

 

هيچ‌کجا ديواري فروريخته بر جاي نمي‌ماند.

 

ساليان ِ بسيار نمي‌بايست

 
 
 
 دريافتن را

 

که هر ويرانه نشاني از غياب ِانساني‌ست


که حضور ِ انسان

 
 
 
 آباداني‌ست.

 

 

 


هم‌چون زخمي

 
 
 
 همه عُمر

 
 
 
 خونابه چکنده

 
هم‌چون زخمي

 
 
 
 همه عُمر

 
 
 
 به دردي خشک تپنده،

 
به نعره‌ئي

 
 
 
 چشم بر جهان گشوده

 
به نفرتي

 
 
 
 از خود شونده، ــ

 


غياب ِبزرگ چنين بود

سرگذشت ِ ويرانه چنين بود.

 

 

 

 

آه اگر آزادي سرودي مي‌خواند


کوچک

 
 
 
 کوچک‌تر حتا

 
 
 
 از گلوگاه ِ يکي پرنده!

 

 

 


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 19:23  توسط saghar  | 

کويري

 

 

نيمي‌ش آتش و نيمي اشک

 

مي‌زند زار

 

 زني

 

بر گهواره‌ي ِ خالي

 

گُل‌ام واي!

 

 

 

در اتاقي که در آن

 مردي هرگز

عريان نکرده حسرت ِ جان‌اش را

بر پينه‌هاي ِ کهنه‌نِهالي


 

 

گُل‌ام واي

گُل‌ام!


 

 

در قلعه‌ي ِ ويران

به بي‌راهه‌ي ِ ريگ

رقصان در هُرم ِ سراب
 

به بي‌خيالي.

 

 

 گُل‌ام واي

گُل‌ام واي

گُل‌ام!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 20:10  توسط saghar  | 

كلمه به كلمه شاملو نوعي اعجاز است و من

 

مست اين اعجاز به يكتا

 

بودنش ايمان آوردم در دنياي كلمه...

 

چند تا از شعرهايي كه عاشقانه دوستشون دارم

 

 رو از اين به بعد مي

 

نويسم.با هم به يادش بخونيم!

 

 

 

آغاز


 

 

بي‌گاهان

به غربت

به زماني که خود درنرسيده بود ــ


 

 

چنين زاده شدم در بيشه‌ي ِ جانوران و سنگ،

و قلب‌ام

در خلا

تپيدن آغاز کرد.


 

 

گهواره‌ي ِ تکرار را ترک گفتم

در سرزميني بي‌پرنده و بي‌بهار.

 

نخستين سفرم بازآمدن بود از چشم‌اندازهاي

 

 ِ اميدفرساي ِ ماسه و

خار،
 

بي‌آن‌که با نخستين قدم‌هاي ِ ناآزموده‌ي ِ نوپائي‌ي ِ

 

خويش به راهي

دور رفته باشم.


 

 

نخستين سفرم

بازآمدن بود.


 

دوردست

اميدي نمي‌آموخت.

لرزان

 بر پاهاي ِ نو راه

رو در افق ِ سوزان ايستادم.

 

 

 دريافتم که بشارتي نيست

چرا که سرابي در ميانه بود.

 

دوردست اميدي نمي‌آموخت.

دانستم که بشارتي نيست:

 

اين بي‌کرانه
 

زنداني چندان عظيم بود

 که روح

از شرم ِ ناتواني

در اشک

 پنهان مي‌شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 10:26  توسط saghar  | 

شكست نياز

 

 


آتشي بود و فسرد


رشته اي بود و گسست


دل چو از بند تو رست


جام جادوئي اندوه شكست

 

 

 

آمدم تا بتو آويزم


ليك ديدم كه تو آن شاخه بي برگي


ليك ديدم كه تو به چهره اميدم


خنده مرگي

 

 

 

وه چه شيرينست


بر سر گور تو اي عشق نيازآلود


پاي كوبيدن


وه چه شيرينست


از تو اي بوسه سوزنده مرگ آور


چشم پوشيدن


وه چه شيرينست

 

 


از تو بگسستن و با غير تو پيوستن


در بروي غم دل بستن


كه بهشت اينجاست

بخدا سايه ابر و لب كشت اينجاست

 

 

 

تو همان به كه نينديشي

بمن و درد روانسوزم


كه من از درد نياسايم


كه من از شعله نيفروزم

 

 

 

 

کاش بتونم این شعر رو باور کنم.

 

الآن بهش نیاز

 دارم...

 

بیشتر از هر زمانی!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 10:48  توسط saghar  | 

بالاخره مي ميري

خب، مي بينم که حسابي به خودت مي رسي
از خودت مراقبت مي کني.
نيازهايت را برآورده مي کني.
خوب گوش مي دي يا مي خوني، درباره ي رژيم غذايي،
تغذيه، خواب و سم زدايي از بدن،
همين طور خريدن وسايلي که مي گن به دردِ ورزش مي خوره.
و گياهان دارويي براي تجديد قوا، وقتي که آسيب ببيني.

اما يادت باشه که بعد از همه ي اينها
بالاخره قصه به پايان مي رسه...
ميتوني سيگار رو ترک کني، اما آخر مي ميري.
دور مواد را خط بکشي، اما آخر مي ميري.
خود را از خوردن غذاهاي چرب و سرخ کردني منع کني،
و در سلامت کامل باشي، اما باز مي ميري.
ميگساري هم که نکني، باز مي ميري.

دور کارهاي خلاف را خط بکشي، باز مي ميري.
از نوشيدن قهوه صرف نظر کني و کيفور نشي،
باز مي ميري، آخرش مي ميري.
بالاخره مي ميري،دست آخر مي ميري.
آخرش مي ميري.

مي توني نرمش کردن رو از سر بگيري،
اما وقتي موسيقي تموم بشه، مي ميري.
توي اتومبيل کمربند ايمني هم ببندي، باز مي ميري.
از نيکوتين فاصله بگيري، باز مي ميري.
مي توني ورزش کني تا چربي هاي ران هايت آب بشه،
خوش تيپ تر و تودل برو تر مي شي، اما باز مي ميري.
حمام آفتاب هم که نگيري، باز مي ميري.


بالاخره مي ميري، در نهايت مي ميري.
آخر، يک زماني، مي ميري.
با کفش هاي ريبوک و نايس و آديداس
مي توني تو آسمونا سير کني، اما اونجا هم بالاخره مي ميري.


سرانجام، در آخر کار مي ميري.
در نهايت، خواه ناخواه مي ميري.
پس بهتره حالا که زنده هستي از زندگي لذت ببري
قبل از اين که غزل خداحافظي رو بخوني،
چون بالاخره، در آخرکار مي ميري.


 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 12:21  توسط saghar  | 

سلام...
اين سلام جواب داره.
از اون سلامهايي نيست كه روزي ده بار به اونايي كه صد بار مي بينيمشون مي كنيم .من خيلي وقته نبودم.حالا دلتنگ و منتظر جواب اومدم.واسه همه چيز دلتنگ بودم.از مهربوني و دل بزرگ آشيل تا عكساي پر غم و زيباي محمد علي با اون نوشته هاي زيباش ومائده دوست داشتني ام و خيلي از دوستا كه تو دنياي مادي نتونستم پيداشون كنم اما اينجا تو دنياي مجازي اينترنت بهم سلام كردند.با دل بزرگ و مهربونشون.
                                                        

 

 

                                                                                          راز

با من رازي بود

كه به كو گفتم

با من رازي بود

كه به چا گفتم

تو راه دراز

به اسب سيا گفتم

بيكس و تنها

به سنگاي را گفتم

 

 

با راز كهنه

از را رسيدم

حرفي نروندم

حرفي نروندي

اشكي فشوندم

اشكي فشوندي

لبامو بستم

از چشام خوندي...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 13:5  توسط saghar  | 

امشب هوس یار به سر دارم و از او خبری نیست .

 
             هر چند بهار است ولی بی دل و دلبر ثمری نیست.

 

فردا که روم من به سراغش به کجا سر بگذارم

 

              افسوس که از آن آغوش گرم وسر زلفش خبری نیست

.

چند است هوای رخ دلبر به دل افتاد خدایا

 

               اما چه رخی کز غم دوریش برایم بصری نیست

.

به هوای رخ دلدار دلم را پر شادی کنمو راه پر از گل

 

                اما چه کنم کاین صنمم را ز گناه و زدیارم گذری نیست.

 

 گفتم بروی می شکنم می گریم می روم از هوش

 

                او را زشکستن زگسستن ز بریدن حذری نیست

 .

دارم به سرم تا غزلی از لب لعلش بسرایم

 

              صد حیف و صد افسوس که از قافیه سازم خبری نیست.!!!

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 19:11  توسط saghar  |